صفحه ی آخر

حر انقلاب حاج طیب رضایی

طیب در آخرین دیدار به همسرش چه گفت؟
تاریخ انتشار : سه شنبه ۱۸ فروردين ۱۳۹۴ ساعت ۱۶:۲۸
 

 
طیب در آخرین دیدار به همسرش گفته بود که به او وعده داده‌اند که اگر با آن‌ها همکاری کند، مقام‌های بالایی به او می‌دهند، اما او خودش را در خواب با یاران امام حسین‌ علیه‌السلام دیده است.
 

به گزارش جهان، خبرنامه دانشجویان ایران نوشت: محرم سال،۴۲ محرم عجیبی بود؛ دسته‌های عزادار، یاری امام خمینی را همچون یاری سیدالشهدا علیه‌السلام در روز عاشورا می‌دانستند و ایران و قم را کربلا. اما یکی از زیباترین نقاط عطف عاشورای ۱۳۴۲، رویش حر انقلاب بود.

چند روز بعد یعنی یازدهم آبان ماه درست ۵۱ سال تیزباران حاج طیب رضایی می گذرد. از لاتهای تهران که با شعبان بی مخ چند سال قبل تر تهران را برای کودتا قرق کرده بود. طیب هرسال در دسته عزاداری محرم حتی عکس شاه را پیشاپیش دسته راه می انداخت و کسی جرات نداشت بگوید بالای چشمت ابروست.

خیلی ها باورشان نمی شد، این طیب همانی باشد گه جنوب شهر را برای تولد ولیعهد بسته بود. محرم آمده بود و طیب درست همان موقعی که حر به دامان امام حسین پناه آورد، دست به دامان نهضت حسینی امام خمینی شد.

آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی در این‌باره می‌گوید «بعدها شهید عراقی نقل کردند که روزی که در قم در محضر امام بودیم؛ ‌ ایشان فرمودند:‌ «امسال هیئت‌ها جهت‌دار باشند.» ما به امام عرض کردیم مهم‌ترین هیئت متعلق به طیب است که طرفدار شاه است و اگر او مخالفت کند، کارها خراب می‌شود.

امام فرمودند:‌ «طیب مسلمان است و در مقابل دینش مقاومت نمی‌کند.» و به این شکل بود که ما به فکر افتادیم با طیب صحبت کنیم. ما رفتیم و به طیب گفتیم آقای خمینی فرموده‌اند که طیب مسلمان است و در مقابل دینش نمی‌ایستد. همین که این حرف را زدیم، او سرش را پائین انداخت، بعد یکی از نوچه‌هایش را صدا زد و ۲۰۰ تومان پول به او داد و گفت برو و یک عکس از آقا تهیه کن که جلوی دسته قرار بدهیم. او قبلاً عکس شاه را بزرگ می‌کرد و جلوی دسته قرار می‌داد، ولی حالا می‌خواست عکس امام را بگذارد و دسته راه بیندازد. آن روز آمدند و به من گفتند که دسته‌ی طیب آمده و عکس حاج آقا روح‌الله را جلوی دسته گذاشته است. ما تعجب کردیم که جریان از چه قرار است، چون تا آن روز تصور می‌کردیم که طیب، فدایی شاه است.»

در روز دوازدهم محرم طیب را دستگیر کردند و تنها شرط آزادی وی را اعلام دریافت پول از امام برای آشوب اعلام کردند. طیب شرط را می‌پذیرد.

آیت‌الله سید جعفر شبیری زنجانی ادامه‌ی این ماجرا را چنین نقل می‌کند: «تا روز آخر هم آن‌ها فکر نمی‌کردند از طیب رودست بخورند، ‌ به همین خاطر دادگاه او را علنی کردند و خبرنگارها آمدند که خبر را منعکس کنند. طیب وقتی پشت تریبون قرار می‌گیرد، لباسش را بالا می‌زند و نشان می‌دهد که سینه‌اش را سوزانده‌اند و می‌گوید که این‌ها این کار را کردند تا من بگویم که آقای خمینی به من پول داده تا این کار را بکنم. من اصلاً تا امروز ایشان را ندیده‌ام و اگر هم می‌دیدم، هرچه داشتم به ایشان می‌دادم، نه این‌که پول بگیرم. حالا هم حتی اگر کشته شوم، این تهمت را نمی‌زنم.»
طیب حاج رضایی در دادگاه؛ طیب چندی بعد در ۱۱ آبان ۱۳۴۲ در میدان تیر حشمتیه تیرباران شد.
از آن روز به بعد به او سخت می‌گیرند و حتی مسأله‌ی اعدام را هم مطرح می‌کنند. آقای کاتوزیان که امام جماعت مسجدی در همان مناطق بود نقل می‌کرد که که بعد از شهادت طیب، ‌ همسر او را دیده و از او پرسیده که طیب در آخرین ملاقات، به او چه گفته است؟ همسر طیب گفته بود: «بعضی چیزها را مجاز نیستم بگویم. ولی من به او گفتم: تو نان‌آور خانه هستی. و او جواب داد: به اندازه‌ی کافی نان گذاشته‌ام. اگر هم به فکر یتیم‌شدن بچه‌ها هستی، تا به حال چندین بار چاقو خورده و تا دم مرگ رفته‌ام و خدا را شکر که در اثر ضربه‌ی چاقو نمردم و ماندم تا در راه خدا کشته شوم.» طیب گفته بود که حتی به او وعده داده‌اند که اگر با آن‌ها همکاری کند، مقام‌های بالایی به او می‌دهند، اما او خودش را در خواب با یاران امام حسین‌ علیه‌السلام دیده است و ارزش ندارد که به خاطر مقام‌های دنیوی، آن مقام را از دست بدهد. به همسرش گفته بود برای من غصه نخورید.

شهید عراقی میگوید: وقتی طیب در زندان بود از امام سه درخواست داشت: سلام و ادب مرا به آقا برسان و بگو هر چه به من فشار آوردند خیانت نکردم. من از شما می خواهم که بعد از من به مردم این پیغام را برسانید که من خیانت نکردم و دیگه اینکه در قیامت دستم خالی است، فکری برای من در قیامت بکنید.

امام در پاسخ طیب گفته بود: از من به آقای طیب سلام برسانید و بگویید در زندگی انسان صفحه آخر مهم است، مواظب باشید در این صفحه آخر چه می نویسید. اینکه می گویید در قیامت دست خالی هستید همه ما دست خالی هستیم، همان که به دلتان انداخته که این پیغام را بدهی زودتر از من شنیده چه وضعی داری.

 
کد مطلب: ( امانت باز نشر ۹۴/۲/۱۲)

در آخرین دیدار طیب با خانواده‌اش چه گذشت

خبرگزاری تسنیم: شهید نیکنام، «طیب حاج رضایی» به لحاظ انتخاب تاریخی و جوانمردانه‌اش در واپسین منزل عمر، نامی جاودانه یافت و خاطره خویش را در تاریخ ماندگار کرد.

به گزارش گروه رسانه‌های خبرگزاری تسنیم،شهید نیکنام، «طیب حاج رضایی» به لحاظ انتخاب تاریخی و جوانمردانه‌اش در واپسین منزل عمر، نامی جاودانه یافت و خاطره خویش را در تاریخ ماندگار کرد. درباره او بسیاری کسان سخن گفته اند، اما خاطرات فرزند از منش پدر، حلاوتی دیگر دارد. آنچه پیش روی شماست، ما حصل گفت وگوی ما با بیژن حاج رضایی فرزند اوست.

در آخرین دیدار طیب با خانواده‌اش چه گذشت/چیزی به اسم نوچه در اطراف پدرم نبود/ چرا طیب در کودتای28مرداد شرکت کرد/امام گفت: پدر شما مرد بود///آماده انتشار

 

* از رفتارها و واکنش های مردم به شما به عنوان فرزند مرحوم طیب برای خوانندگان ما خاطراتی نقل کنید؟

واقعیت این است که مردم چه قبل و چه بعد از انقلاب همیشه به ما لطف داشتند و ما را با محبت‌هایشان شرمنده کرده‌اند. من تا امروز کوچک‌ترین کم‌لطفی یا اسائه ادبی را نسبت به پدرم ندیده‌ام و از این بابت واقعاً خدا را شاکرم. یادم می‌آید بچه بودم و با پدرم و یکی از دوستانش با ماشین جایی می‌رفتیم که پدرم گفت: «لعنت به سرشناسی!» پیش خودم فکر کردم مگر سرشناسی بد است؟ بد است که مردم آدم را بشناسند و به او احترام بگذارند. بعدها دیدم هر کسی ظرفیت سرشناس شدن را ندارد و پدرم چقدر درست می‌گفت.

*خاطره برجسته‌ای که از پدرتان در ذهنتان مانده است، چیست؟

روزهای زندان و دادگاه. برای پدر غذا می‌بردم و از زندان برای خانواده خبر می‌آوردم. شب‌های اول دادگاه من و عده‌ای از دوستان پدرم جلوی زندان عشرت‌آباد، روی خاک‌ها می‌نشستیم تا بلکه خبری بگیریم و به خانواده برسانیم. بالاخره هم حکم اعدام پدرم و مرحوم حاج اسماعیل رضایی را اعلام کردند. یادم هست شب جمعه بود و مادرم غذا داده بود که برای پدرم ببرم. پدرم جز به غذای خانه، لب به غذایی نمی‌زد. عادت هم داشت تا بقیه غذایشان را نمی‌خوردند، لب به غذا نمی‌زد. عادت نداشت تنهایی غذا بخورد، برای همین هر روز باید چند قابلمه بزرگ غذا به زندان می‌بردم. تاکسی هم که خیلی کم بود و گاهی من، مادر و خواهر سه چهار ماهه‌ام که در بغل مادر بود، باید از میدان خراسان تا عشرت‌آباد را پیاده می‌رفتیم! بار آخر ما را به اتاقی بردند. پدرم خواهرم را بغل کرد و بوسید. بعد دست در جیبش کرد و مقداری شکلات در دستم ریخت که تا ده دوازده سال پیش آنها را پشت قاب عکس پدرم پنهان کرده بودم! یک بار رفتم و دیدم فقط کاغذ شکلات‌ها مانده است! وقتی پدرم شکلات‌ها را کف دستم ریخت، گفت: مواظب مادر و خواهرت باش! بعد هم به مادرم گفت: دیدار به قیامت، که مادر گریه کرد و از هوش رفت!

*درآن روزها چند سال داشتید؟

دوازده سال. از آن زمان بیش از ۵۰ سال می‌گذرد و هنوز آخرین حرف‌ها و نصایح پدرم را روشن و واضح به یاد دارم.

*چه ویژگی‌هایی را در پدرتان بارز می‌بینید؟

از دل نازکی او نسبت به مردم و تلاش برای رفع مشکلاتشان، زیاد شنیده‌ام. یادم می‌آید خانه ما برای خودش، یک دارالحکومه بود! پدرم ساعت یک از میدان به خانه برمی‌گشت و تا آن موقع، یک صف طولانی جلوی در خانه ما تشکیل شده بود. هر کسی مشکلی داشت: یکی شوهر یا پسرش در زندان بود، یکی پسرش را به سربازی برده بودند و می‌خواست او را به‌ جای نزدیک‌تری منتقل کند. خلاصه هر کسی دردی داشت. پدرم با حوصله به حرف‌های آنها گوش می‌داد و سعی می‌کرد تا جایی که دستش می‌رسد مشکلات آنها را حل کند. اغلب افرادی که در خانه ما می‌آمدند فقیر بودند و مشکل مالی داشتند و پدر سعی می‌کرد به آنها کمک کند. گاهی اوقات چیزهایی را درباره پدرم نقل می‌کنند که بیشتر شبیه افسانه است و آدم متحیر می‌ماند. خلاصه پدر جوری زندگی کرده است که هر وقت سر قبر او می‌رویم، می‌بینیم هر کسی که از آنجا عبور می‌کند، می‌ایستد و فاتحه‌ای می‌خواند و از روحیه کمک و مددرسانی او می‌گوید.

*پدر شما یکی از نمادهای داش‌مشدی بودن و لوتی‌گری است که ظاهراً نوچه‌هایی هم داشته است. از این جنبه چیزی یادتان هست؟

خدا لعنت کند فیلم‌های فارسی را که با نوچه بازی، تصویر داش‌مشدی‌ها را در ذهن مردم خراب کرده‌اند. آن روزها یکی از نشانه‌های بزرگی این بود که یک آدم سرشناس، عده‌ای را با خود به مجلس ختم، عزا و عروسی می‌برد. اینها دوستان و دوستداران آن فرد بودند که اغلب هم جماعت دست به دهانی بودند و آن فرد به آنها می‌رسید. یادم نمی‌آید چیزی به اسم نوچه و امثال اینها در اطراف پدرم بوده باشند. دوستان قدیمی یا کسانی بودند که به او علاقه داشتند و یا برایش کار می‌کردند. پدرم هم به آنها علاقه داشت و سعی می‌کرد مشکلاتشان را حل کند. آنهایی که همیشه با پدرم بودند، به خاطر مسائل مالی نبود، بلکه به او علاقه داشتند. آنهایی که برای مسائل مالی می‌آمدند مشکلشان که حل می‌شد می‌رفتند. البته یک عده هم بودند که به ظاهر اظهار دوستی می‌کردند، ولی پشت سر می‌زدند و دعوا راه می‌انداختند. پدرم هم مردی نبود که بخواهد سیاست به خرج بدهد و به همه به یک چشم نگاه می‌کرد و گمان می‌برد که همه آنها آدم‌های خوبی هستند!

*به نظر شما چرا پدرتان در ماجرای ۲۸ مرداد دخالت کرد؟ عده‌ای این شبهه را مطرح کرده‌اند که به خاطر پول بوده است؟

در مورد ۱۵ خرداد ۴۲ هم می‌گویند پدرم پول گرفته بود، در حالی که پدرم به پول نیاز نداشت. در قضیه ۲۸ مرداد آیت‌الله کاشانی برای پدرم پیغام می‌فرستند که: اگر شاه برود، مملکت از دست می‌رود و به دست کمونیست‌ها می‌افتد. دخالت پدرم در این‌گونه مسائل صرفاً به دلیل نفرت از کمونیسم، توده‌ای‌ها و داشتن عِرق مذهبی بود. پدرم می‌گفت: کمونیست‌ها چون دین و مذهب ندارند، به ناموس خودشان هم رحم نمی‌کنند. چپی‌ها هم از پدرم دل خوشی نداشتند و بارها خانه ما را سنگ‌باران و حتی چاقوباران کردند! یک وقت می‌دیدید داریم شام می‌خوریم و یک مرتبه ده تا چاقو می‌افتاد وسط سفره! پدرم از ملیون هم دل خوشی نداشت و آنها را شبیه توده‌ای‌ها می‌دانست.

 

در آخرین دیدار طیب با خانواده‌اش چه گذشت/چیزی به اسم نوچه در اطراف پدرم نبود/ چرا طیب در کودتای28مرداد شرکت کرد/امام گفت: پدر شما مرد بود///آماده انتشار


*از شعبان جعفری چه چیزهایی یادتان هست؟

موجود احمقی بود که اول زیر علم چپی‌ها سینه می‌زد، بعد رفت و با راستی‌ها هم‌پیاله شد! مدتی هم با ملیون بود و بالاخره هم زیر علم شاه رفت. داش‌مشدی‌های تهران و آدم حسابی‌ها، اصلاً او را داخل آدم حساب نمی‌کردند. کار شعبان کار چاق‌کنی بود و خودش می‌گفت من شعبان بی‌مخ هستم. دیده‌ام در کتاب خاطراتش یک‌سری مزخرفات هم در باره پدرم نوشته است که بسیار احمقانه و ابتدایی هستند. او نه اهل پول خرج کردن بود، نه در خانه‌اش به روی کسی باز بود. یک لاشخور بود که می‌گشت ببیند کجا شام یا ناهار مجانی می‌دهند!

*گفته‌اند در مورد مرحوم طیب در دادگاه شهادت‌هایی داده است. این نقل درست است؟

دروغ محض است. تا آنجا که من یادم هست حتی به آن دادگاه احضار هم نشد، اما خودش حرف‌های بی‌پایه زیاد زده است.

*از دسته عزاداری پدرتان و مراسم عزاداری دهه اول محرم توسط او فراوان گفته‌اند. چه خاطراتی دارید؟

مادرم می‌گوید یک شب در میدان مولوی درگیری شدیدی پیش می‌آید و پدرم تا دم مرگ می‌رود. بعد که حالش بهتر می‌شود، به مادرم می‌گوید در عالم بیهوشی سیدی بالای سرم آمد و گفت: «بلند شو! هنوز تکیه‌ات را نبسته‌ای!» از آن زمان به بعد پدرم عزاداری ماه محرم را ترک نکرد و ده شب کامل در انبار بزرگ شرق میدان میوه و تره‌بار تکیه به راه می‌انداخت و ناهار می‌داد.پدرم در ماه‌های محرم، صفر و رمضان حال عجیبی داشت و در این سه ماه هیچ منکری را انجام نمی‌داد.

*عده‌ای می‌گویند رژیم در واقع ۱۵ خرداد را بهانه‌ای برای دستگیری مرحوم طیب قرار داد و ایشان در آن قضیه دخالتی نداشت. تحلیل شما چیست؟

واقعاً همین‌طور است. پدرم در قضیه ۱۵ خرداد دخالت نکرد، اما جلوی اعتراض کسی را هم نگرفت. پدرم در دادگاه هم گفت: هیچ‌کس او را در هیچ‌یک از برنامه‌های ۱۵ خرداد ندیده است! ولی دادگاه قبول نکرد. رژیم شاه اساساً تصمیم گرفته بود با مردم تسویه حساب کند و آدم‌هایی را که در تهران یا شهرستان‌ها مورد اعتماد و علاقه مردم بودند را از بین ببرد. پدرم در سال ۴۱ توانسته بود ظرف چند ساعت ۱۰۰ هزار نفر را جمع کند و به طرف نخست‌وزیری به راه بیندازد! رژیم از این قدرت و نفوذ ترسید و در خرداد ۴۲ در واقع با او تسویه حساب کرد. بعد از ۱۵ خرداد تلفن‌های زیادی به پدرم شد که: می‌خواهند تو را بگیرند، فرار کن، اما پدرم گفت: من کاری نکرده‌ام، چرا باید فرار کنم؟ مادرم هم اصرار داشت ایشان برود، ولی پدرم گوش نداد تا بالاخره در ساعت هفت صبح روز ۱۸ خرداد دستگیرش کردند و او را نزد نصیری بردند که منتظر چنین روزی بود.

*شما در دادگاه حضور داشتید. چگونه بود؟

یک دادگاه مسخره و نمایشی که کاملاً معلوم بود از قبل احکام را صادر کرده‌اند. در جایگاه خبرنگارها می‌نشستم که همه صندلی‌هایش خالی بود! دادستان کیفرخواستی را خواند و یک‌سری شاهد الکی را که اصلاً آنها را نمی‌شناختم آوردند. پدرم هم بارها تکرار کرد در قضیه ۱۵ خرداد هیچ دخالتی نداشت و همه این اتهامات دروغ هستند.

*پس از انقلاب امام شما را به حضور پذیرفتند. از خاطرات آن ملاقات بگویید.

ایشان بسیار محبت کردند و با لحنی دوست‌داشتنی پرسیدند: «کدامتان بودید که در سال ۴۲ به او کتاب دادم؟» عرض کردم: «من بودم». ایشان فرمودند: «پدر شما مرد بود».

*نمی‌خواهید دسته عزاداری پدرتان را راه بیندازید؟

خواستن که می‌خواهم، ولی تا به حال این توفیق دست نداده است.

*و سخن آخر؟

پسر مرحوم طیب بودن به دلیل علاقه عمیق مردم به ایشان بسیار مسئولیت سنگینی است. خیلی‌ها خیلی بیشتر از ما در باره پدرم می‌دانند و یادگارهایش را حفظ کرده‌اند. فرزند شهید بودن، آن هم چنین شهیدی فوق‌العاده دشوار است.

منبع:مشرق

انتهای پیام/
خبرگزاری تسنیم: انتشار مطالب خبری و تحلیلی رسانه‌های داخلی و خارجی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر می‌شود.( امانت باز نشر ۹۴/۲/۱۲)

**تیرباران "طیب حاج رضایی" و برادرش "اسماعیل رضایی" به جرم دفاع از امام خمینی (ره) (۱۳۴۲ ش)

شهید حاج اسماعیل رضایی و شهید طیب حاج رضایی، از بارفروشان میدان بار تهران بودند که در برپایی قیام ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ نقش مؤثری داشتند. پس از واقعه ۱۵ خرداد، طیب حاج رضایی به عنوان یکی از محرکین اصلی تحت تعقیب قرار گرفت به طوری که فرمانداری نظامی تهران طی گزارشی ویژه، به شاه اعلام کرد شخص طیب حاج رضایی مسئوول اصلی این اقدامات است. از آن پس، طیب حاج رضایی و اسماعیل رضایی دستگیر شدند و به مدت ۵ ماه در زندان رژیم منفور پهلوی زیر شکنجه‌ها مقاومت کردند. پایمردی آنان به حدی بود که شهادت را بر عفو شاه خائن ترجیح دادند. شهید طیب که از کوثر وجود خمینی بت شکن سیراب شده و زنده دست روح خدا بود، دربرابر همه شکنجه‌ها و سختی‌های زندان مقاومت کرد و مردانه ایستاد. او حاضر نشد از راه جدیدی که انتخاب کرده بود جدا شود و علیه نهضت اسلامی موضعی بگیرد. به همین دلیل نیز وی به همراه اسماعیل رضایی، در دادگاه نظامی به اعدام محکوم و در یازدهم آبان ۱۳۴۲ تیرباران شدند. شهید حاج اسماعیل رضایی در ذیل ورقه دادگاه چنین نوشت: اگر صد سال زندگی کنم، مرگ به این سعادتمندی نخواهم داشت چرا تقاضای عفو کنم و از این سعادت درگذرم؟" رژیم با معرفی، محاکمه و اعدام طیب حاج رضایی و برادرش اسماعیل رضایی که در بین مردم دارای نفوذ و محبوبیت بودند، قصد داشت تا قیام بزرگ مردمی و برخاسته از اعتقادات مذهبی مردم در ۱۵ خرداد ۴۲ را که در راه دفاع و حمایت از یک مرجع دینی ابراز شده بود، یک جنجال وابسته به بیگانه و ایادی وابسته آنان در داخل تلقی کرده و عاملان آن را مشتی فرصت‌طلب و قلدر معرفی نماید.( باز نشر امانت ۹۴/۲/۱۲)

"طیب"عاشق ثارالله ، فدایی روح‌الله/سندی برای رو سفیدی در قیامت

خبرگزاری تسنیم: "طیب" تصمیم می گیرد دوازدهم خرداد ۴۲ همزمان با شب عاشورا عکس امام خمینی(ره) را به علامت های تکیه نصب کند و با وجود مخالفت ها به این قول خود عمل می کند.

به گزارش خبرنگار گروه "رسانه‌های دیگر" خبرگزاری تسنیم، پرونده اول: حُر انقلاب

امروز قیام ۱۵ خرداد فاصله زمانی بسیاری با ما دارد، اما این قیام که سرآغاز گره خوردن مذهب و سیاست بود به حدی بر مردم زمان خود تاثیر گذاشت که بسیاری از افراد در این فرآیند متحول شدند و فردی چون طیب‌ حاج‌ رضایی ، حر انقلاب لقب گرفت.او سال ۱۲۹۵ در تهران متولد شد. در محله صام پزخونه (صابون پزخانه) ـ از محله های فقیرنشین تهران قدیم ـ زندگی می کرد.

در برخی منابع آمده است که وی در دوران جوانی از هر آنچه همه بدها و بدکردارها داشتند، چیزی کم نداشت و در هجده سالگی به بندرعباس تبعید شد حتی بعد از بازگشت از تبعید شرایط به وی اجازه نداد تا روش درستی را در زندگی در پیش گیرد و او که در فاصله سال های ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۲ توانسته بود بودجه ای از کارهایی به سبک خود جمع آوری کند و از میدان داران بنام میوه و تره بار تهران شود، بازهم دست از رفتار خود بر نداشت و به این وسیله تا آنجا پیش رفت که به واسطه خوش خدمتی به رژیم شاه توانست لقب سلطان موز ایران را به دست آورد.

با تمام این اوصاف یک نکته ظریف در زندگی وی به چشم می خورد و آن هم عشق به امام حسین(ع) بود.

طیب در محرم دست به هیچ خلافی نمی زد و خود را به طور کامل وقف عزاداری سالار شهیدان می کرد. او روز عاشورا پا برهنه می شد و بر سر گل می مالید و در عزای امام شهیدان گریه می کرد و دسته های عزاداری او بزرگ ترین هیات هایی بود که در تهران تشکیل می شد.

در عین حال او برای روحانیون ارزش و احترام خاصی قائل بود و حتی این علاقه به نحوی بود که در اسناد ساواک به آن اشاره شده بود. عشق به امام حسین(ع) و اولاد ایشان بود که موجب تعالی در زندگی وی شد و تحولی روحی در او به وجود آورده و وی را در مسیر تلاش برای صیانت از اسلام و روحانیت و همگامی با قیام حضرت امام خمینی(ره) قرار داد.

نقطه عطف در زندگی طیب از زمانی آغاز شد که با شهید مهدی عراقی ـ از مبارزان علیه رژیم طاغوت و موسسان هیات های موتلفه ـ آشنا شد.

او تصمیم می گیرد دوازدهم خرداد ۴۲ همزمان با شب عاشورا عکس امام خمینی(ره) را به علامت های تکیه نصب کند و با وجود مخالفت ها به این قول خود عمل می کند.

بعد از این امر طیب در تظاهرات ۱۵ خرداد شرکت کرد و به دنبال واقعه ۱۵ خرداد، به عنوان یکی از محرکان اصلی تحت تعقیب قرار گرفت.

فرمانداری نظامی تهران طی گزارشی ویژه، به شاه اعلام کرد که وی مسئول اصلی واقعه ۱۵خرداد است. پس از دستگیری به مدت پنج ماه تحت شدیدترین شکنجه ها قرار گرفت و رژیم از وی خواست امام را متهم کند که با پول وی را تطمیع و وادار به مقابله با شاه کرده است، اما او حاضر به این کار نشد.

در دوران زندان از طریق خانواده اش پیامی به امام رساند و در آن قسم خورد که از راه جدیدی که انتخاب کرده، جدا نشده و علیه نهضت اسلامی موضع نگیرد. در نتیجه این عملکرد، در دادگاه نظامی رژیم به اعدام محکوم و یازدهم آبان ۱۳۴۲ تیرباران شد و به این ترتیب با استقامت در ایمانش حُر زمان خود شد.

——–

پرونده دوم: سندی برای رو سفیدی در قیامت

گاهی اوقات برخی آشنایی‌ها سرانجام خوشی دارد و آشنایی حاج اسماعیل رضایی با طیب حاج‌رضایی در ردیف این نوع آشنایی‌ها قراردارد که سرانجامی قهرمانانه برای هر دو نفر آفرید و آن دو را در ردیف شهدای قیام ۱۵ خرداد قرار داد.

اگر چه حاج اسماعیل رضایی عقبه ای چون طیب حاج رضایی نداشت، اما او نیز در میدان تره بار کار می کرد و همکار طیب بود.

حاج اسماعیل رضایی سال ۱۳۰۴ در تهران متولد شد، از دوران نوجوانی به شغل بارفروشی در میدان میوه و تره بار تهران رو آورده بود.

او مقلد امام خمینی بود و در رسیدگی به خانواده های بی سرپرست نهایت تلاش خود را به کار می بست.

رضایی در ساخت مسجدی در محله بی سیم نجف آباد تهران نقش داشت و بسیاری از مساجد با مساعدت و همراهی او فرش شده بود. او همچنین در بنای مسجد صاحب الزمان(عج) در خیابان آزادی فعلی نقش پررنگی داشت.

رضایی در جهت مبارزه با نفوذ عناصر بیگانه در حاکمیت ایران تلاش می کرد بویژه او در قضایای مربوط به فرقه بهاییت که در سال های ۱۳۴۰ و قبل از آن در ایران جریان یافته بود، نقش گسترده ای داشت.

او هنگام تحریم خرید و فروش و مصرف پپسی کولا توسط مراجع تقلید که به علت وابستگی مالک این شرکت به فرقه بهاییت صورت گرفت، تظاهراتی بزرگ بر ضد بهایی ها را سامان داد.

اسماعیل رضایی از ارادتمندان خاندان عصمت و طهارت بخصوص حضرت اباعبدالله الحسین بود و در سازمان دادن هیات های مذهبی در روزهای تاسوعا و عاشورای ۱۳۴۲ نقش موثری داشت.

در ۱۵ خرداد سال ۴۲ به عنوان متهم ردیف دو حادثه از وی بازجویی شد. ساواک در گزارش خود اعلام کرد: وی از افراد متعصب و طرفدار سرسخت روحانیون بخصوص آیت الله خمینی است. رضایی در روز ۱۵ خرداد نیز مردم را به شورش و قیام دعوت می کرد.

با این حال برخی منابع خبری آن دوران می گویند که او دخالت چندانی در ایجاد حادثه ۱۵ خرداد نداشت، اما به دلیل اقداماتش علیه بهاییت، ساواک از محکوم کردن وی استقبال کرد.

وی در سی وهشت سالگی به جرم اقدام علیه امنیت ملی و ایجاد بلوا و تحریک اهالی به جنگ علیه سلطنت محکوم شد و از وی خواسته شد که از حکومت طلب بخشش کند، اما او در ذیل ورقه دادگاه چنین نوشت: «اگر صد سال زندگی کنم، مرگ به این سعادتمندی نخواهم داشت چرا تقاضای عفو کنم و از این سعادت درگذرم؟»

در نهایت او صبح یازدهم آبان ۱۳۴۲، همراه با طیب حاج رضایی به پای جوخه اعدام برده شد و تیرباران شد.

حاج اسماعیل رضایی هنگام اعدام از روحیه ای قوی برخوردار بود چنان که از عکاسان و خبرنگاران خواسته بود که دوربین شان را خوب تنظیم کنند و عکس زیبایی از وی بگیرند چرا که این عکس ها سند روسفیدی او در روز قیامت خواهد بود.

منبع: جام جم

انتهای پیام/
خبرگزاری تسنیم: انتشار مطالب خبری و تحلیلی رسانه‌های داخلی و خارجی لزوما به معنای تایید محتوای آن نیست و صرفا جهت اطلاع کاربران از فضای رسانه‌ای بازنشر می‌شود.(امانت باز نشر ۹۴/۲/۱۲)

 

افزودن دیدگاه

برای افزودن دیدگاه کلیک کنید

هشت + پانزده =